مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

85

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كى از بهر اين مرد غريب كه چنين جرأت كرده به شهر ما داخل شده و بر حالت ما آگاهى يافته ، خدعه ميكنى ؟ مگر او را گمان اينست كه بدين سرزمين آمده ، رويهاى ما ببيند و بسلامت به شهر خود بازگردد و خبرهاى ما را در شهرهاى دور شايع كند ؟ آنگاه ملوك شهرها ما را سرزنش كرده ، بگويند كه آدميزادى از ساحران و كاهنان و جنيان و وحشيان گذشته ، بجزاير واق شد و بسلامت بازگشت . به خدا سوگند اين كار شدنى نيست . بفرازندهء آسمان و گسترانندهء زمين سوگند كه اگر اين فرزندان ازو نباشند ، او را بدست خود بكشم . پس از آن بانگ بعجوز زد و حاجبى را با بيست تن مملوك برو بگماشت و با ايشان گفت : با اين عجوز برويد و پسرى كه در خانهء اوست ، بسرعت نزد من آريد . حاجب با مملوكان ، عجوز را بيرون كشيدند . او را گونه ، زرد گشته ، اندامش هميلرزيد تا به خانه خويشتنش رسانيدند . چون حسن او را بديد ، بر پاى خاسته ، سلامش داد . عجوز رد سلام نكرده ، به او گفت : برخيز و در نزد ملكه حاضر آى كه من بسى با تو گفتم بسوى شهر خويش بازگرد . تو سخن من نپذيرفتى و هلاكت مرا و خود را اختيار كردى . اكنون برخيز و بسوى مرگ روان شو . حسن با خاطرى شكسته و محزون برخاسته ، هراسان بسوى ملكه روان گشت . حاجب و مملوكان ، حسن را با عجوز در پيشگاه ملكه بداشتند . حسن را چشم بفرزندان خود ، ناصر و منصور افتاد كه ملكه ايشان را در دامن خود نشانده ، بايشان تلطف و مهربانى ميكرد . حسن را چون چشم بفرزندان خود افتاد ، ايشان را بشناخته ، فريادى بلند برآورد و از غايت فرح ، بى خود افتاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .